**رگبـار آرامش**

چه قصه ی غریبیست ... اینجادر اوج تنهایی،در جمعی!!!ولی آنجا در اوج جمعیت،تنهایی!!!


تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
نوشته شده در پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391ساعت 00:18 AM توسط رگبار آرامش $دل های بارانی$ (9)

http://www.gardensupplybayarea.com/images/grass-irrigation.jpg


پـرواز قطرهـ های آب میان سبزیهـ چمنزار ها را دیدهـ ای؟

می چرخند و می دوند و می شتابند

تا بر عطش چمن های پژمردهـ ،جان شوند و جهان شوند و زندگی..

خط خمیدهـ ی شتابشان

دایرهـ ای ست به شعاع شیطان ترین قطرهـ !

همان که دُردانگی هایش سر به فلک کشیدهـ است...


به قطرات دل می اندیشم...

و انحنای فوّارهـ ی عشق !

که تا کجا

و تا کدام قوس قُـزح گیتی می شتابد؟!


آخرین قطرهـ ی بازیگوش دل را به تماشا می نشینم...

همان که چون آن بزرگ ترین دانه ی انـار دل است...

همان که سهم توست از تمام عاشقانه های روزگار..


ای آشنای همیشه!

از آنجایی که ایستادهـ ای بگو

دُردانه  قطرهـ ی بازیگوش ِدل

تا تــو می رسد ؟!


نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391ساعت 09:33 AM توسط رگبار آرامش $دل های بارانی$ (32)

دخترکــــ،بارهــا رفته بود

بارها خودش را لابه لای مشغله های دست و پاگیر زندگی محبــوس کرده بود

بارها نگاه گرمش نوازشگر سَرو همیشه سبـز باغچه گشته بود

گل های رُز سرخ و آلاله های هفت رنگ و زنبق های زرد را بوسیده بود

عطر خوش گل های مُحمدی سحرگاه، روحش را تا عرش پرواز داده بود

و در آغوش همیشه بهارهای طلایی رنگ، حدیـث عشـق را زمـزمه کرده بود

بارها دستانش را پشت امن ترین جیب های تنپوشش پنهان کرده بود

تنهایی و بدون چتر زیر باران های بی هوا، خیس خیــس شده بود

و با ابرهای سردرگم ِهمیشه، راز ها و رمــزها گفته بود

بارها به چشمک تمــام ستـاره های شب سلام داده بود

و مــاه را تا دل صبح به دورترین افق عشــق بدرقه کرده بود

اما!

بعد از همه ی این رفتن ها

بعد از همه ی این نبودن ها

دوبــاره بازگشــــته بود

خورشیــد زندگی اش را جا گذاشته بود

دستــ خودشـــ نبـود

دوستـــش داشتـــ !


دختــرکـــ ، عــاشــقـــ خورشیــدشـــ بـود...


http://www.nooronar.com/besmellah/2n8blu0.jpg

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت 1391ساعت 8:41 PM توسط رگبار آرامش $دل های بارانی$ (64)

خوشم به همین روزهایی که می شود کاری کرد؛

می شود باران شد و بارید بر گلبرگ های پژمرده ی لبخند!

می شود نسیم شد و وزید بر گرد و غبار طاقچه ی اخم های دربَند!

می شود قناری شد و سر داد آواز خوش عاشقانه ای بلند!


خوشم به همین روزها؛

روزهایی که می شود به سال ها پیش بازگشت و چونان کودکی از هراس رعشه ی فریادها به آغوش امن تو پناه برد...

روزهایی که پُر است از عطر خوشبوی یاس های ارغوانی رنگ نگاهت

روزهایی که حضورت چونان طلای ناب همیشه بهارهای عاشق آفتاب،از لب دیوار زندگی جاری ست...

روزهایی که آوای خوش الحان خنده هایت در گوشم می پیچد و دلم قرص می شود به بودن آرامشی زلال،پاک و زمینی...


خوشم به امروز؛

به لمس دستان آبــدیده ات

به آغــــوش آرام دنیــادیده ات

به بـرق جانـــبخش نگاه آرامــت

به شکُـفتن غنچه ی سرخ لبــانت

به خنده های از سر ذوق و شوقت

به دل لبریز از عشق و نور و خدایت


دلم پَر می زند تا روزهای خفتن در بطن وجود آرامت

دلم پَر می زند تا اولین دیدار

تا اولین آغوش

تا اولین گریه ها

تا اولین گرسنگی

تا اولین شیره ی جان

دلم پَر می زند تا روزهای امن کودکی...

من همان دخترک تُــرد و شکننده ی روزهای پیشینم

و تو

همان فرشته ای که پروردگارم به من عطا نمود!

دلم پَر می زند تا تو، فرشته ی وعده داده شده

http://faryad.epage.ir/images/faryad/content/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1.jpg

روزت مبــارک بـاد مــادرم...


نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت 1391ساعت 5:25 PM توسط رگبار آرامش $دل های بارانی$ (22)

گاه پُــرم از حرفــــــ....

همان حرف هایی که فصل حضورشان زمستان گشته است...همان هایی که قرار است به خوابی ابدی فرو روند...همان دلدادگی های پاک...

گاه پُــرم از حرفـــ....

حرف هایی از جنس تلخ ترین واقعه ی تاریخ! از جنس ناله های دلی داغ دیده...از جنس زجه های چشمی خون گریسته... حرف هایی که نشأت گرفته از هجوم نامرادی ها و نامردمی هاست...

گاه پُـرم از حرفـــ...

حرف هایی از جنس عشق...از جنس آرامشی آمیخته بر پیکره ی وجودم... همان که ناخودآگاه گل لبخند بر لبانت می نشاند و بوسه ای به یکباره گونه هایت را غرق سرخ ترین شرم دنیا می کند...

همان هایی که از جنس عاشقانه هایی ست زلال و صمیمی و آرام...همان ها که دلت می خواهد در دریای هجا به هجای واژه هایش شیرجه زنی و جسم و جان و روح و روانت غرق زیباترین ها شود...  زیباترین احساس هستی...

گاه امـّا پُـرم از سکوتــــ....

همان سکوتی که لب ها آرام آرام بسته می شوند و تو می مانی و گردش چشم هایی کنجکاو و بی قرار و افکاری که میهمان قداست رویاهای بی انتهای توست...ساعت ها در میان باد و باران و رقص درختان سپیدار کوچه و خیابان قدم می زنم و لبخندی آرام و بی صدا نثار رهگذرانی می شود از جنس من...از جنس اصالت زنانگی های پنهانی!

سکوتم گاه آرام است و گاه چونان باد و بوران بر پیکره ی هستی می شتابد و نهال تازه جوانه زده را تا انتها خم می کند؛  خوش آن نهال که صبور باشد...

امـّا نهال را چه به صبر و طاقت!!! در خود می پیچد و در خود می ریزد و آنگاه که برگی سراپای وجودش را نپوشاند! آنگاه که به رنگ سرسبزی بهار نگشت و پاییز در او جاوید ماند و عریانی زمستان بر روح لطیف روزهای گذشته اش رخنه نمود، آنگاه است که سکوت می شود قاتل! و تاوان تمام واژه های دل شکسته ی در انتظارِ رهایی...


این روزها خوب می دانم که مدیونم!

به تمام واژه هایی که ننوشته ام

به تمام حرف هایی که در خود پیچیده ام

به تمام رویایی که ناتمام مانده

این روزها مدیونم

به خودم

به احساسم

به کلمه هایم

به رگبارم

به ....


نکند نهال وجود من نیز زجر ِصبوری پیشه کرده باشد!!!



ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت 1391ساعت 6:48 PM توسط رگبار آرامش $دل های بارانی$ (58)


آخرین مطالب
»

Design By : RoozGozar.com